من سرگذشتِ یأسم و امید

با سرگذشتِ خویش:

می*مُردم از عطش،

آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم

می*خواستم به نیمه*شب آتش،

خورشیدِ شعله*زن به*درآمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم

با سرگذشتِ خویش

من سرگذشتِ یأس و امیدم